خلاصه کتاب گریشا جلد اول
راوکا که زمانی کشوری مقتدر بود، در محاصرهی دشمنان است و سِتر سایه، نواری از جنس تاریکی رسوخناپذیر که هیولاهای انسانخوار در آن جولان میدهند، کشور را دو پاره کرده است. حالا سرنوشت کشور در دستان پناهندهای تنها و بیکس افتاده است. آلینا استارکوف که هرگز در کاری خوب نبوده است؛ درست در زمانی که به صمیمیترین دوستش حمله شده و زخمی میگردد، قدرتی خفته درون آلینا بیدار میشود که جان دوستش را نجات میدهد. قدرتی که میتواند کلید آزادسازی کشور جنگزدهاش باشد.
آلینا را از هر آنچه با او در ارتباط است دور میکنند و به دربار سلطنتی میبرند تا تعلیم ببیندو عضو گریشاها و نخبگانی جادوپیشه بشود که تارینِ مرموز رهبریشان میکند. با این همه در این دنیای پر زرق و برق، هیچ چیز آنی نیست که به نظر میرسد. اینک که تاریکی در تلاطم است و تمام پادشاهی به قدرت چموش آلینا چشم دوختهاند، او باید با رازهای فرقهی گریشا و با رازهای قلب خویش روبهرو شود.
بخشی از متن جلد اول کتاب گریشا
وقتی برگشت، خیال کردم از شادی دیدن صورت آشنایش ذوب خواهم شد. جایی در پستوی ذهنم متوجه قیافهی عبوس و گرفتهاش شدم، ولی این آگاهی در احساس شادی محض گم شد. به آنسوی تالار دویدم، دستهایم را دورش حلقه کردم و چیزی نمانده بود او را روی زمین بیندازم. خودش را نگه داشت و بعد با نگاهی به سربازهایی که ایستاده بودند و تماشایمان میکردند، دستهایم را از دور گردنش باز کرد. میدانستم احتمالاً خجالتزدهاش کردهام، اما اصلاً اهمیت نمیدادم. داشتم روی پاشنهی پا بالا و پایین میپریدم و عملاً از شدت شادی میرقصیدم.