خلاصه کتاب لونار سرگذشت یک پادشاهی سیندر
سیندر، دختر مکانیکِ بااستعداد سایبورگی، در شهر پکن نو شهروندی درجهدو محسوب میشود. او بدنی نیمهمکانیکی و گذشتهای اسرارآمیز دارد و از نگاه نامادریاش باری اضافی بهشمار میرود. تداخلات ذهنی سیندر به او مهارتی استثنایی در تعمیر انواع وسایل مکانیکی (از روبات و شناور گرفته تا قطعات خراب بدن خودش) بخشیده و باعث شده او بهترین مکانیک پکن نو بشود.
این سایبورگ جوان به دلیل اتفاقهایی که هیچ تسلطی بر آنها ندارد، از خانه رانده و موش آزمایشگاهی تحقیقات داوطلبانهی طاعونی میشود که کمر به نابودی زمین بسته است. با اینهمه، زیاد طول نمیکشد که دانشمندان در این موش آزمایشگاهی جدید چیزی عجیب کشف میکنند؛ چیزی که دیگران حاضرند بهخاطر آن آدم بکشند!
بخشی از متن کتاب
سیندر از جا پرید و سرش محکم به زیر میز خورد. خودش را از پشت میز بیرون کشید. نگاه اخم آلودش اول به یک آدم ماشینیِ بیجان افتاد که روی میز کارش چمباتمه زده بود و بعد از آن، به مردی که پشت میز ایستاده بود. نگاه سیندر به چشمان قهوهای متعجب و موهای مشکیای برخورد که تا پشت گوشهایش آمده بود و لبانی که هر دختری در کشور، هزاران بار آن را تحسین میکرد. اخمش را باز کرد. تعجب پسر زیاد طول نکشید و پس از لحظهای، جایش را به پوزش داد: « متاسفم، نمیدونستم کسی این پشته. » سیندر صدایش را به زحمت ورای خاموشی ذهنش میشنید.