«شنل بزرگ» مجموعهداستانی شامل هفت داستان کوتاه است. داستانها در فضایی واقعی آغاز میشوند و کمکم به سمت فضایی فراواقعی یا سورئالیستی میروند. گاهی این حرکت به شکل رفتوبرگشت به واقعیت و خیال است.
فضای اجتماعی و یا جغرافیایی داستانها آشنا نیست و حتی شخصیتهای داستان بینام هستند و از آنها به عنوان دختر، مادر، پدر، پیرمرد، پدربزرگ، کارمند، رئیس و... یاد میشود. مکان داستانها نیز نامعلوم است و این موارد به ساخت فضای وهمآلود داستانها کمک کرده است.
«صدای سوت قطار» اولین داستان این مجموعه است داستانی که تا حدی شیوۀ روایت آن با داستانهای دیگر متفاوت است. راوی از دو نفر صحبت میکند که مثل دوقلوها همیشه همراه هم هستند. راوی آنها را در مدرسه میبیند. تا اینکه یک روز میآیند و خودنویسی به عنوان مزد داوری به او (راوی) میدهند و از او میخواهند تا بین آنها داوری کند. صبح روز بعد راوی به محلی که آن دو گفتهاند میرود. آنها روی ریل قطار میخوابند و از راوی میخواهند بین آنها داوری کند و بگوید با نزدیکشدن قطار کدام یک از آنها دیرتر از جایش بلند میشود.
«خال زیبای کوچک» یکی دیگر از داستانهای این مجموعه است که مثل داستان «صدای سوت قطار» داستان منسجمی است. در این داستان نویسنده نشان میدهد آنچه از دور زیبا به نظر میرسد، گاهی از نزدیک، چنان نیست و دیگر آن زیبایی را ندارد. راوی روی خالهای کوچک معشوقهاش زوم میکند؛ خالهایی که زمانی در نظرش چهرۀ معشوقه را زیبا و بینظیر نشان میدادهاند، رفتهرفته در فضایی فراواقعی، تمام تن و صورت معشوقه را میپوشانند و او را زشت و ترسناک میکنند.
«شنل قرمز» یکی دیگر از داستانهای این مجموعه است. شنل بزرگ که نام کتاب نیز هست درواقع اشاره به تابلویی در این داستان است. شخصیت اصلی این داستان درحال تکمیل تابلویی به نام «شنل بزرگ» است و قصد دارد در روز رستاخیز آن را به خداوند هدیه بدهد. تصاویر سورئالیستی در این داستان بیشتر از داستانهای دیگر نمود دارد. در پایان این داستان، زلزلهای روستای محل وقوع داستان را ویران میکند. پیرمردی که در کار پرورش اسب بوده و اصطبل اسبش را اصطبل مقدس مینامیده، در زمان ویرانی با اسبی بالدار از اصطبل مقدس بیرون میآید و در آسمان پرواز میکند و ناپدید میشود.
«زندگی خصوصی یک مرد»، «اتاق رئیس»، «دختری که به تندیس تبدیل شد» و «او باید آنجا میماند» عناوین داستانهای دیگر این مجموعه هستند. «شنل بزرگ» رنگوبویی سورئالیستی دارد و برای خوانندگانی که از داستانهای رئال و واقعی خسته شدهاند، گزینۀ مناسبی است.

بهمن معتمدیان نویسنده، تهیه کننده، کارگردان متولد تهران است. او تحصیلاتش را در رشته مهندسی صنایع به پایان برد. او در انجمن سینمای جوان به عکاسی و هم زمان با آن در کانون تئاتر تجربی زیر نظر حمید سمندریان به کارگاردانیتئاتر پرداخت. چند نمایشگاه عکس و اجرای رپرتواری از آثار اوژن یونسکو محصول این دوران است. این نمایشها عبارتند از: آواز خوان طاس، ژاک یا تسلیم و دختر دم بخت. بعد از آن بهطور حرفهای وارد عرصه فیلمنامهنویسی شد و فیلمنامههای متعددی برای سینما و تلویزیون نوشت و موازی آن به تولید و ساخت فیلم کوتاه ومستند پرداخت. در تمام این دوران تأثیر هنرهای تجسمی در آثار او مشهود است. با فیلم آکواریوم، مسیر تازهای در کارنامه او گشوده شد. این فیلم جوایز متعدد بینالمللی را به دست آورده. او با ساخت فیلم بلند خستگی به جرگه فیلمسازان حرفهای پیوست. این فیلم، در بخش مسابقه شصت و پنجمین جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد و جوایز متعددی را برده و در فستیوالهای متعدد معتبر خارجی به نمایش درآمد.