🖋️ نویسنده: بهومیل هرابال
🛂 نشر: ثالث
💞 ژانر: رمان فلسفی / اگزیستانسیال / ادبیات چک
🌟 درباره کتاب:
هانتا، کارگر پیر کارخانه بازیافت کاغذ در پراگ، سی و پنج سال است که در زیرزمینی تاریک، کتابها و کاغذهای باطله را پرس میکند. اما او فقط یک کارگر نیست. هر روز، پیش از اینکه کتابی را خرد کند، آن را باز میکند و چند صفحهای میخواند – از کانت و هگل تا ریلکه و لائو-تزو. خانهاش چنان از این کتابهای نجاتیافته انباشته شده که زیر سقفش خم شده است.
هانتا در میان موشها، مگسها و انبوهی از کاغذهای خونین قصابیها، با زبانی شاعرانه و مبهوتکننده از تنهاییاش میگوید. از عشقی که سالها پیش به دختری کولی داشت و نازیها نابودش کردند. از دستگاهی جدید که قرار است جای پرس پیرش را بگیرد و دیگر «هنر» در کار نباشد. او کتابهای نایاب را لای ضایعات پنهان میکند و هر بستهای را چون اثر هنری میآراید: «من مثل یک کشیش هستم که قربانی میکند».
اما وقتی متوجه میشود کارخانه مدرنتری همه چیز را به کام مرگ میکشد، تصمیم میگیرد که «آخرین بسته» را طور دیگری بپیچد. این رمان کوتاه هرابال (کمتر از ۱۰۰ صفحه) که سالها زیر سانسور کمونیستی ماند، یکی از غمانگیزترین و در عین حال غرولندآمیزترین کتابهای قرن بیستم است؛ شهادتنامهای بر قتل فرهنگ توسط ماشینآلات صنعتی و ایدئولوژیهای کور.
📌 مخاطب خاص: کتابدوستها، طرفداران کافکا و بکت، کسانی که دنبال رمانی کوتاه اما با چگالی فلسفی بالا هستند.

بهومیل هرابال، زاده ی 28 مارس 1914 و درگذشته ی 3 فوریه ی 1997، نویسنده ی اهل چک بود. میلان کوندرا، رمان نویس سرشناس، او را بهترین نویسنده ی معاصر چک می خواند.هرابال در سال 1948 دکترای حقوق گرفت و همزمان با تحصیل، دوره هایی را در سطح دانشگاهی در فلسفه ی ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل، از مدرک و پیشینه ی تحصیلی اش هیچ استفاده ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون آمیز از جمله سوزن بانی راه آهن و راهنمایی قطارها، نمایندگی بیمه، دست فروشی اسباب بازی، کارگر کارخانه ی ذوب آهن و کار در کارگاه پرس کاغذ باطله پرداخت. هرابال در این دوره، یک کارگر/روشن فکر بود. آنچه در آثار هرابال به وضوح به چشم می خورد، آشنایی خیره کننده ی او با ظرایف شغل ها و زندگی افراد در این مشاغل است.بهومیل هرابال در فوریه ی 1997 پس از افتادن از پنجره ی طبقه ی پنجم بیمارستانی در پراگ چشم از جهان فرو بست. گفتنی است که او برای غذا دادن به کبوترها به لب پنجره رفته بود.